معنی خوزان
5 بازدید
[ ] (اِخ) نام پهلوانی معروف است که خوزان اصفهان آبادکردهٔ اوست. (انجمن آرای ناصری). در آنندراج آمده: پهلوانی بوده است از ایران از چاکران کیخسروبن سیاوش : بیک دست مر طوس را کرد جای منوشان و خوزان فرخنده رای.فردوسی. که بر کشور پارس بودند شاه منوشان و خوزان زرین کلاه.فردوسی. بخندید با رستم از قلب گاه منوشان و خوزان لشکرپناه.فردوسی. بسغد اندرون بود یک هفته بیش قلیمان و خوزان همی رفت پیش.فردوسی.[ ] (اِخ) نام قریتی است از قراء اصفهان مرکز ماربین. (یادداشت بخط مؤلف). صاحب انجمن آرای ناصری میگوید این ناحیت آبادکردهٔ خوزان پهلوانست: نخست از ملوک گردنکش و سپهدار لشکرکش فرعون لعین از خوزان ماربین برخاست و در ملک بر ذروهٔ میغ بنشست. (از ترجمهٔ محاسن اصفهان).[ ] (اِخ) نام قریتی است به هرات. (یادداشت بخط مؤلف) (از منتهی الارب).[ ] (اِخ) نام قریتی است بنواحی پنج دیه. (یادداشت بخط مؤلف).[ خو ] (اِخ) نام شهری است در خوزستان. (انجمن آرای ناصری): به خوزان برد وی را دایگانش که آنجا بود جای و خان و مانش. (ویس و رامین). بدایه بود رامین هم بخوزان گه و بی گه بروی دوست پویان. (ویس و رامین). شدند از راه نزد ویس شادان ز خوزان آوریدندش بخوران. (ویس و رامین). مرا در شهر خوزان مهربانی است که باغ خاص شه را پاسبانی است. عطار (از انجمن آرای ناصری).[ ] (اِخ) شهری است به خراسان قدیم. (حدود العالم ص ۵۷).
کلمات همقافیه با «خوزان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر