معنی خوره
5 بازدید
[ خوَ / خُ رَ / رِ ] (اِ) نوری است از جانب خدای تعالی که بر خلایق فایز میشود که بوسیلهٔ آن قادر شوند بریاست و حرفتها و صنعتها، و از این نور آنچه خاص است بپادشاهان بزرگ عالم و عادل تعلق میگیرد. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). این کلمه در پهلوی خوره گردید و همین لغت بصورت فرنه در پارسی باستان یاد شده که در فارسی «فر» و «خره» گردیده است. از نخستین معنی کلمه «هورنه» بنظر میرسد «چیز بدست آمده، چیز خواسته» بوده است و سپس بمعنی «چیز خوب خواسته» بوده است و سپس بمعنی «چیز خوب، چیز خواستنی، خواسته، امور مطلوب» گرفته شده و بعدها یعنی در عصرهای متأخر نویسندگان زرتشتی «خوره» را بمعنی دارائی (خواسته) گرفته اند و نیز بمعنی نیکبختی و سعادت بکار برده اند. در اوستا دو گونه خوره یاد شده، خورهٔ (فر) ایرانی، خورهٔ (فر) کیانی، نخستین از چهارپایان و گله و رمه و ثروت و شکوه برخوردار و بخشندهٔ خرد و دانش و دولت و درهم شکنندهٔ غیرایرانی است و دومین موجب پادشاهی و کامیابی سران و بزرگان کشور است. در زامیادیشت از خورهٔ (فر) هوشنگ و تهمورث و جمشید و دیگر پادشاهان پیشدادی و کیانی تا گشتاسب یاد شده است. پس از سپری شدن روزگار پادشاهی کی گشتاسب دیگر خوره (فر) بکس تعلق نگرفت، اما اهورامزدا آنرا تا روز رستاخیز برای ایرانیان نگاه دارد و سوشیانت (موعود زرتشتی) از فر ایزدی برخوردار شود و از کنار دریاچهٔ هامون برخیزد و گیتی را پر از راستی و داد کند. شیخ اشراق سهروردی از قول زردشت نقل کند: «خره نوری است که از ذات خداوندی ساطع می گردد و بدان مردم بر یکدیگر ریاست یابند و بمعونت آن هر یک بر عملی و صناعتی متمکن گردد». (حکمة الاشراق صص ۳۷۱ -۳۸۲). و نیز سهروردی در رسالهٔ «پرتونامه» آرد: «و هر پادشاهی حکمت بداند و برنیایش و تقدیس نورالانوار مداومت کند، چنانکه گفتیم او را «خرهٔ کیانی» بدهند و «فر نورانی» بخشند و «بارق الهی» او را کسوت هیبت و بهاء بپوشاند و رئیس طبیعی عالم شود و او را از عالم اعلی نصرت رسد و خواب و الهام او بکمال رسد. (حاشیهٔ برهان چ معین). رجوع به روابط حکمت اشراق و فلسفهٔ ایران باستان، از انتشارات انجمن ایرانشناسی شمارهٔ ۳ ص ۴۸ و حکمت اشراق بقلم محمد معین و فر کیان و خره شود. || هر چیزی که چیزی را بخورد و نابود گرداند، مانند زنگ و دیوک و جذام و غانغرایا. (ناظم الاطباء). نام مرضی است که آنرا آکله و جذام خوانند. (برهان قاطع) (انجمن آرای ناصری). بیماری که بینی و لب را خورد، و بفتح اول و تشدید راء هم آمده است. (فرهنگ شوشتری، نسخهٔ خطی). خراج هزارچشمه. ریش هزارچشمه. آکله. رجوع به هزارچشمه شود: و اگر قرحه کهن باشد [ در رحم ] و بسبب تیزی خون خوره گشته باشد، چیزی اندک پالاید و سیاه همچون دردی شراب و گاه باشد که خون سیاه و رقیق پالاید. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). اندر خوره که بر لب افتد و بر گوشت بن دندان. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). هر آماس گرم که زود پخته شود و سر نکند بازننشیند و رنگ او بگردد پس قرحه شود و فراخ باز میشود آنرا آکله گویند و بپارسی خوره گویند. (از ذخیره خوارزمشاهی). و ابرهه را خوره به تن افتاد و بمرد به یمن. (مجمل التواریخ و القصص). || موریانه. ارضه. بید. اورنگ (در تداول مردم قزوین). (یادداشت بخط مؤلف): هرکه مقداری (روغن و پیه) شیر را در صندوق نهد رخت از آسیب خوره ایمن شود. (ریاض العارفین). || کرم خوردگی دندان. (یادداشت بخط مؤلف): چون خوره در دندان جای گرفت از درد او شفا نباشد مگر بقلع. (کلیله و دمنه). || کوره. یک حصه از پنج حصهٔ ممالک فارس باشد چه حکمای فرس فارس را به پنج حصه کرده اند و هر حصه را خوره نام نهاده اند به این ترتیب: خورهٔ اردشیر، خورهٔ استخر، خورهٔ داراب، خورهٔ شاپور، خورهٔ قباد. (برهان قاطع). رجوع به کوره شود. || حصه. بخش. (ناظم الاطباء). || مرکب از خور (مفرد امر حاضر از خوردن) و هاء علامت اسم آلت که چون کلمهٔ قبل از آن درآید قیاساً اسم توان ساخت. (یادداشت بخط مؤلف). - آب خوره؛ آخوره. جای برداشتن از قناتی که در مسیر خانه ها واقع است. || طعمه. غذا. (یادداشت بخط مؤلف). خور: ای امیری که برون آرد بیم و فزعت طعمه از پنجهٔ شیر و خوره از کام نهنگ. مسعودسعد. || نوبت آب از رودخانه یا قنات یا استخر یا جز آن. سقیا. شِرْب. نیاوهٔ آب. بهرهٔ آب. || (نف) مخفف خورنده. (یادداشت بخط مؤلف). - آدم خوره؛ آنکه مردم خورد. - بچه خوره؛ آنکه بچه خورد. - || جفت جنین. - برف خوره؛ که برف خورد. ریزه های سفید از جنس برف که بر برف افتد و آنرا آب کند. - سَره خوره؛ کودک نامبارک قدم که شآمت او سبب مرگ کسان او شود. سرخوره. سره خور (در تداول مردم قزوین). - موخوره؛ آنچه مو را خورد. مرضی که موجب ریزش مو شود. بیماری که در موی سر افتد و سر مو از آن بشکافد و دو شاخه شود.[ خَ / خُو رَ / رِ ] (ص) پایمال. (ناظم الاطباء). || (اِ) خرزهره و آن درختی است که بت پرستان برگ آنرا بکار برند و به عربی آنرا دفلی گویند. (برهان قاطع): دفلی است دشمن من و من شهد جان نواز چون شهد طعم حنظل و خوره کجا بود؟ دقیقی.[ رَ / رِ ] (اِ) نوعی از جوال است که آنرا پر از غله کنند و چنان بر بالای باربردار اندازند که طرف سر جوال بگردن باربردار باشد. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء).[ خوَ / خُ رَ ] (اِخ) دهی است از دهستان میان آب بخش مرکزی شهرستان اهواز، واقع در ۴۰هزارگزی شمال اهواز و باختر راه آهن اهواز به تهران. این دهکده در دشت قرار دارد با آب و هوای مناطق گرمسیری و ۱۲۰ تن سکنه. آب آن از رودخانهٔ دز و محصول آن غلات و لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری. راه مالرو است و از طریق شوشتر نیز می توان اتومبیل برد. ساکنان آنجا از طایفهٔ عنافجه می باشند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
کلمات همقافیه با «خوره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر