معنی خورنده
6 بازدید
[ خوَ / خُ رَ دَ / دِ ] (نف) آنکه می خورد. اکیل. طاعم. آکل. اَکّال : خوری خلق را و دهانت نبینم خورنده ندیدم بدین بی دهانی.منوچهری. گر با خردی چرا نپرهیزی ای خواجه از این خورنده اژدرها؟ ناصرخسرو. زبهر دانش و دین بایدش همی مردم که خود خورنده جز این بی شمار و مر دارد. ناصرخسرو. هر ابائی که درخورد ببساط وآورد در خورنده رنگ نشاط.نظامی. اما نگذارم از خورش دست گر من نخورم خورنده ای هست.نظامی. خورنده که خیرش برآید ز دست به از صائم الدهر دنیاپرست. سعدی (بوستان). هوس؛ نیک خورنده. (منتهی الارب). اکول؛ بسیار خورنده. ج، خورندگان. || فراخ دل. آنکه از خود چیزی دریغ نمی دارد. کنایه از خرّاج: چون سالی چند برآمد خلیل بمرد و مردی بود از خزانه نام او سلیمان بن عمرو و کنیتش ابوعینان، مردی فراخ دل و خورنده و پدرش عمرو او را نیکو داشتی، خلیل او را وصیت کرد و حجابت و سقایت بدو داد. (ترجمهٔ طبری بلعمی). || نان خور. (یادداشت بخط مؤلف). خانواده. اهل بیت. (ناظم الاطباء). آنکه تحت تکفل کس دیگر است: یکی از علماء خورنده بسیار داشت و کفاف اندک. (گلستان سعدی). این دو نفر حساب دخل و خرج خود کرده اند، یکی را یک نفر خورنده زیاد بوده آن... یک نفر زیاده از من است. (مزارات کرمان ص ۵۲). || آنکه ملک کسی را بحق و یا ناحق تصرف کند. (ناظم الاطباء). || خورند. لایق.
کلمات همقافیه با «خورنده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر