معنی خورشیدروی
5 بازدید
[ خوَرْ / خُرْ ] (ص مرکب) خوب روی. جمیل. خورشیدچهر. خورشیدرو: بجستند خورشیدرویان ز جای از آن غلغل نامور کدخدای.فردوسی. برون آورید از شبستان اوی بتان سیه چشم خورشیدروی.فردوسی. بدینگونه رانید یکسر سخن ز خورشیدرویان سرو چمن.فردوسی. بخورشیدرویان سپهدار گفت که این خواب را باز باید نهفت.فردوسی. خورشیدروی باشد عنبرعذار باشد از پای تا بفرقش رنگ و نگار باشد. منوچهری. من شدم عاشق بر آن خورشیدروی کآبروان دارد هلال منخسف.خاقانی. هیچم اندر نظر نمی آید تا تو خورشیدروی در نظری.سعدی.
کلمات همقافیه با «خورشیدروی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر