معنی واژه خورشیدرخ
4 بازدید
[ خوَرْ / خُرْ، رُ ] (ص مرکب) خورشیدچهره. خوبرخ. خوب روی. جمیل : کتایون خورشیدرخ پر ز خشم به پیش پسر شد پر از آب چشم.فردوسی. او سمن سینه و نوشین لب و شیرین سخنست مشتری عارض و خورشیدرخ و زهره لقاست. فرخی.