معنی واژه خوردگی
1 بازدید
[ خوَرْ / خُرْ دَ / دِ ] (حامص) کوچکی. صغیری. خردگی : نگاه کن که بقا را چگونه می کوشد بخوردگی منگر دانهٔ سپندان را.ناصرخسرو. || ازبین رفتگی قسمتی از چیزی چون ازبین رفتگی قسمتی از گوشت بدن بر اثر قرحه و امثال آن : طلاء دیگر که کفتگی کهن را و خوردگی را سود دارد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - کرم خوردگی دندان؛ ازبین رفتگی دندان. || عمل خوردن. تأکل. اکل. (ناظم الاطباء). - کرم خوردگی درخت؛ خوردن کرم درخت را، و آن آفتی است بر درخت که بر اثر کرم های ریزه حاصل شود. || عمل شرب. نوش. جرعه. شربت. (ناظم الاطباء).