معنی واژه خوراک
1 بازدید
[ خوَ / خُ ] (اِ مرکب) قوت. طعام. (ناظم الاطباء). غذا. (یادداشت بخط مؤلف). این کلمه مرکب از «خور» بمعنی خورش و «ـاک» کلمهٔ مفید معنی نسبت است. (از غیاث اللغات). - هم خوراک؛ هم غذا. کسی که با دیگری طعام میخورد. || توشه. ذخیره. تدارک. || نان روزینه. || خورش. || به اصطلاح هندی یک نوع اضافه مواجبی که کشاورزان به کسی دهند که وی را برای جمع کردن مالیات می فرستند. || چیزی که خوردنی باشد. || مقداری از خورش. (ناظم الاطباء). خوردنی برای یک تن. (یادداشت بخط مؤلف). چون: یک خوراک بیفتک، یک خوراک کتلت. || یک مقدار شربت از دواء و از آب. (ناظم الاطباء). چون: یک خوراک سولفات دوسود. || پختنی. (یادداشت بخط مؤلف). - خوراک فرنگی؛ پختنی فرنگی. غذائی که فرنگان پزند. غذائی که به اسلوب فرنگی پخته شود. || قابل اکل. قابل خوردن. - بدخوراک؛ غیرقابل اکل. بدمزه. بدطعم. - خوش خوراک؛ قابل اکل. خوشمزه. خوش طعم. || خورنده. - بدخوراک؛ آنکه خوب نمی خورد. آنکه هر غذایی نمی خورد. - خوش خوراک؛ آنکه خوب غذا می خورد. آنکه بهر غذائی می سازد.