معنی خورا

معنی واژه خورا

2 بازدید
[ خوَ / خُ ] (نف) سزاوار. لایق. شایسته. (ناظم الاطباء). درخور. (انجمن آرای ناصری): خورای تو نبود چنین کار بد بود کار بد از در هیربد. ابوشکور بلخی (از انجمن آرای ناصری). خورا هرچه بینی تو از کم و بیش کند همچو خود هر یکی خورد خویش. اسدی. من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود سر نه چیزیست که شایستهٔ پای تو بود. سعدی. شد قرص جوت خورش اگرچه قرص مه و خور بود خورایت . سلمان ساوجی (از آنندراج). || خورنده. اکول. (ناظم الاطباء). || (اِ) خوراک اندک. (ناظم الاطباء). قوت لایموت. (برهان قاطع). || خوش، و آنرا قوت و آشام نیز گویند. (از انجمن آرای ناصری) (از آنندراج): تن خورای گور خواهد شد به تن تا کی چری جانْت عریانست و تو بر گرد تن کرباس تن. ناصرخسرو (از آنندراج). || غانقرایا، نوعی مرض است. || سرطان.
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید