معنی واژه خودی
4 بازدید
[ خوَ / خُ ] (ص) مقابل بیگانه. مقابل غریبه. آشنا. اهل. خویش. قریب. (یادداشت مؤلف): چو خود را ز نیکان شمردی بدی نمی گنجد اندر خدایی خودی. سعدی (بوستان). چو نیکت بگویم بدی می کنی نه با کس که بد با خودی میکنی. سعدی (بوستان). - امثال: مثل سگ نازی آباد است نه خودی می شناسد نه غریبه. || (ق) بخودی خود. بنفسه. (یادداشت مؤلف): دل از رخت خودی بیگانه بودش که رخت دیگری در خانه بودش.نظامی. آنکس که کند خودی فراموش یاد دگری کجا کند گوش؟نظامی. || (اِ) انانیت. هستی نفس. (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف): با تو خودی من از میان رفت وین راه به بیخودی توان رفت.نظامی. آن بندگان که ایشان از خودی خود خلاصی یافته اند و بتصرفات جذبات در عالم الوهیت سیر دارند یک نفس ایشان بمعاملهٔ اهل دو عالم برآید و بر آن بچربد. (مرصادالعباد). از خودی سرمست گشته بی شراب ذره ای خود را شمرده آفتاب.مولوی.