معنی خودسری
7 بازدید
[ خوَدْ / خُدْ سَ ] (حامص مرکب) لجاج. خیرگی. کله شقی. خودرایی. خودکامی. یک پهلویی. یک دندگی. خیره سری. استبداد. استبداد بالرأی. آنکه بدون مشورت با دیگران کار کند و آنکه رای و عقیدهٔ دیگران را ناچیز انگارد. پیش خود: چه کارم جز دعای خودسری چند که صد عزت بیک دشنام بخشند. ظهوری (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «خودسری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر