معنی خودرنگ

معنی خودرنگ

6 بازدید
[ خوَدْ / خُدْ رَ ] (اِ مرکب) چیزی که دارای رنگ طبیعی باشد. (ناظم الاطباء). برنگ طبیعی. آن چیز که رنگ طبیعی دارد. آن چیز که با رنگ دیگر رنگین نبود. (یادداشت مؤلف): رخم از خون چو لالهٔ خودرنگ اشکم از غم چو لؤلوی شهوار. انوری (از آنندراج). || رنگ خاکی. (یادداشت مؤلف): همیشه جامهٔ خودرنگ پوشد ریا و زرق هر دم میفروشد. عطار (بلبل نامه). || نوعی پارچه است برنگ خاکی : خودرنگ و ملهٔ نائینی در این روزگار بی نظیر است. (تذکرهٔ دولتشاه سمرقندی در ترجمهٔ عبدالقادر نائینی). خودرنگ پیش اطلس چون پیش گل شمر گل تشریف حبر بحری دامان اوست ساحل. نظام قاری. زردکی می گفت با خودرنگ پیش تاجری من بصد رخت دگر ندْهم سر یک موی صوف. نظام قاری. || رنگ زرد تیره. || رنگ ثابت تغییرناپذیر. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «خودرنگ»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «نگ» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید