معنی خودخروه
6 بازدید
[ خو خوَدْ / خُدْ ] (اِ مرکب) خودخروس. تاج خروس. خودخروچ، گوشت پارهٔ سرخی که بر سر خروس است. (برهان قاطع). || گل بستان افروز. (برهان قاطع) (صحاح الفرس): ای خواجه چرا جدا شدستی ز گروه چونان که ز خیل و تره ها خودخروه. ابوعلی چاچی.
کلمات همقافیه با «خودخروه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وه» برای سرودن شعر