معنی خواستاری
5 بازدید
[ خوا / خا ] (حامص مرکب) طلب. (مهذب الاسماء). التماس. (یادداشت بخط مؤلف). || اظهار علاقه مندی. اظهار مهر. اظهار عشق : بنمای دوستداری بفزای خواستاری دانی که خواستاری باشد ز دوستداری. منوچهری. گر دوستدار مایی ای ترک خوبچهره زین بیش کرد باید با مات خواستاری. منوچهری. || حمایت. طرفداری. شفاعت. (یادداشت بخط مؤلف): نیست غم چون بخواستاری من خسرو صاحب القران برخاست.خاقانی. || دلجویی. دلداری : ترا افتد که با ما سر برآری کنی افتادگان را خواستاری.خاقانی. || مسألت. خواهشگری. (یادداشت بخط مؤلف). || شره. خواهش نفس. میل نفس : هفتم شره و خواستاری که نفس پیوسته در شهوات و لذات متعدی و متمادی بود و بر حد اقتضاء و اعتدال اقتصار ننماید و حوصلهٔ نیاز او پر نشود تا بهلاک انجامد. (نفایس الفنون). || خواستکاری. طلب زن برای زناشویی. (ناظم الاطباء): وز دگر سو عروس زیباروی شادمان شد بخواستاری شوی.نظامی. چون ز حد رفت خواستاری من شرمش آمد ز بیقراری من.نظامی. تا لیلی را بخواستاری در مرکب خود کشد عماری.نظامی. - خواستاری کردن؛ خِطْبه. طلب ازدواج از زنی کردن : چون از وفات پدر یکچندی بگذشت بیگانه ای او را خواستاری کرد. (جهانگشای جوینی).
کلمات همقافیه با «خواستاری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر