معنی خواست

معنی خواست

6 بازدید
[ خوا / خا ] (ص) راه کوفته شده. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). || (اِ) جزیره که میان دریا باشد. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). || (مص مرخم، اِمص) اراده. مشیت. (ناظم الاطباء). اراده ای که دگرگون نشود: تو پیمان همی داری و رای راست ولیکن فلک را جز اینست خواست. فردوسی. ابا خواست یزدانْش چاره نماند که در زیر او زور باره نماند.فردوسی. بر این نیز اگر خواست یزدان بود دلم روشن و سخت خندان بود.فردوسی. ز رخشنده خورشید تا تیره خاک نباشد مگر خواست یزدان پاک.فردوسی. گوئید که بدها همه بر خواست خدایست جز کفر نگویید چو اعدای خدایید. ناصرخسرو. وگر بخواست وی آید همی گناه از ما نه ایم عاصی بل نیک و خوب کرداریم. ناصرخسرو. مگر طاعت ایزد بی نیاز که او راست فرمان و تقدیر و خواست. ناصرخسرو. و گفت او خواست که ما را بیند و ما نخواستیم که او را ببینیم یعنی بنده را {aخواست a} نبود. (تذکرةالاولیاء عطار). گر بگویند آنچه میخواهد وزیر خواست آن اوست اندر دار و گیر.مولوی. - به خواست؛ باراده. بمشیت. - به خواست خدا؛ به ارادهٔ خدا. به مشیت خدا. ان شاءاللََّه. - بی خواست؛ بی مشیت. بی اراده : و بی خواست او باد... رها میشود. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و دور فلکی بی خواست او نیست. (کلیات سعدی مجلس ۴ ص ۱۱). در اوقاتی که از کسان از این نوع ظهوری کرد که ای دوستان ما در میان نیستیم بر ما بیخواست می گذرانند. (انیس الطالبین). - خواست خدا؛ مشیت الهی. ارادهٔ خدا: خواست خدا بود که فلان کار نشد. || خواهش. میل. استدعا. سؤال. عرضه داشت. آرزو. (ناظم الاطباء). ترجی. تمنی. (یادداشت بخط مؤلف). طلب : زنان مدینه سوده را گفتند از پیغمبر صلی اللََّه علیه و سلم دستوری خواست کن تا بمکه بازشوی نزدیک پدرت. (ترجمهٔ طبری بلعمی). گفت سرهنگی از این ملک هر شب یا هر دو شب بر دختر من فرودآید از بام بی خواست من. (تاریخ سیستان). صوفی آنست کز تمنی و خواست گشت بیزار یک ره و برخاست.سنائی. همه کس بیک خوی و یک خواست نیست ده انگشت مردم بهم راست نیست.اسدی. و گفت چون بمقام قرب رسیدم گفتند بخواه گفتم مرا خواست نیست. (تذکرةالاولیاء عطار). در هر آن کاری که میلت نیست و خواست اندر آن جبری شوی کاین از خداست. مولوی. - خواست دل؛ هوای دل. خواهش دل. || دریوزه گری و طلب چیزی از کسی و التماس. (ناظم الاطباء): توانگر ترشروی باری چراست مگر می نترسد ز تلخیّ خواست. سعدی (بوستان). دگر قامت عجزم ازبهر خواست نباید برِ کس که تا کرد و راست. سعدی (بوستان). نانم افزود و آبرویم کاست بینوایی به از مذلتِ خواست. سعدی (گلستان). چون منم قانع و توئی باخواست بی نیازی مرا و فقر تراست.مکتبی. || طلب بصورت مؤاخذه. سؤال بطریق مؤاخذه و استنطاق. - بازخواست؛ سؤال و پرسش به وجه استنطاق. || کام. مراد. (ناظم الاطباء). مقصود. مقصد. مطلوب. مطلب. (یادداشت بخط مؤلف). غرض. (زمخشری). || عشق. مهر. علاقه. علقه. (مهذب الاسماء). || همت. (یادداشت بخط مؤلف). || زر. مال. خواسته. || سامان. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «خواست»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ست» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید