معنی خوارگی
7 بازدید
[ خوا / خا رَ / رِ ] (حامص) عملِ خوردن. (یادداشت بخط مؤلف). - غم خوارگی؛ غم خوردن : بغم خوارگی جز سرانگشت من نخارد کس اندر جهان پشت من. - ملخ خوارگی؛ آفتی که بر اثر ملخ و هجوم آن برای کشت پیدا میشود. ملخ زدگی. - نمک خوارگی؛ کنایه از حق کسی را نگاه داشتن.
کلمات همقافیه با «خوارگی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گی» برای سرودن شعر