معنی خوارکرده
6 بازدید
[ خوا / خا کَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) زبون کرده. ذلیل کرده. مقهورکرده. (یادداشت بخط مؤلف): چون دل لشکر ملک نگاه ندارد درگه ایوان چنانکه درگه میدان کار چو پیش آیدش بود که بمیدان خواری بیند ز خوارکردهٔ ایوان. ابوحنیفهٔ اسکافی. || نرم کرده. ژولیدگی برطرف کرده با زدن به شانه مو را.
کلمات همقافیه با «خوارکرده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر