معنی خوارخوار
6 بازدید
[ خوا / خا خوا / خا ] (ق مرکب) آهسته آهسته. کم کم. اندک اندک. (یادداشت بخط مؤلف): سخن هرچه بشنیدم از شهریار بگفتم به ایرانیان خوارخوار.فردوسی. همی رفت بر خاک بر خوارخوار ز شمشیر کرده یکی دستوار.فردوسی. چنین گفت پس نامور با تخوار که این کیست کآمد چنین خوارخوار. فردوسی. شاه لشکر را گفت شما خوارخوار از این در بروید و هر چهار سوی قلعه را نگاهدارید. (اسکندرنامه نسخهٔ سعید نفیسی). و گویند برهنه بر قفا خفت و بفرمود تا ده رطل روی در چهار بوته گداختند و بر سینهٔ وی ریختند خوارخوار و آنجایگاه بر دانه دانه بیفسرد که هیچ موی و اندامش نسوخت. (مجمل التواریخ والقصص).
کلمات همقافیه با «خوارخوار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر