معنی خواب گرفتن
6 بازدید
[ خوا / خا گِ رِ تَ ] (مص مرکب) خواب بردن. خواب آمدن. (از آنندراج): بدان زنده که او هرگز نمیرد به بیداری که خواب او را نگیرد.نظامی. آنکه قرارش نگرفتی و خواب تا گل و نسرین بفشاندی نخست. سعدی (گلستان). اسیر بند شکم را دو شب نگیرد خواب شبی ز معدهٔ سنگی شبی ز دلتنگی. سعدی (گلستان). چشم مرا تا بخواب دید جمالش خواب نمی گیرد از خیال محمد.سعدی. کدام ساعت سنگین دو چشم بخت مرا درین زمانهٔ پرانقلاب خواب گرفت. صائب (از آنندراج). چون چشم اختران همه شب دیدگی غنود زلفین دوست خواب پریشان من گرفت. علی خراسانی (از آنندراج). || مانع خواب کسی شدن. عملی که در زندان کنند تا شخص از بی خوابی عاجز آید و اقرار کند. مزاحم خواب کسی شدن مر اعتراف را. (یادداشت مؤ لف).
کلمات همقافیه با «خواب گرفتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر