معنی خواب بردن
10 بازدید
[ خوا / خا بُ دَ ] (مص مرکب) بخواب رفتن. درربودن خواب کسی را: سختم عجب آید که چگونه بردش خواب آن را که بکاخ اندر یک شیشه شراب است. منوچهری. ترا در بزم شاهان خوش برد خواب ز بنگاه غریبان روی برتاب.نظامی. ظالمی را خفته دیدم نیمروز گفتم این فتنه ست خوابش برده به. سعدی (گلستان). از تشویش دزدان خوابش نبردی. (گلستان). نه گریان و درمانده بودی و خرد که شبها ز دست تو خوابم نبرد. سعدی (بوستان). شب از درد بیچاره خوابش نبرد بخیل اندرش دختری بود خرد. سعدی (بوستان). - امثال: اگر دنیا را آب ببرد او را خواب برده است؛ این مثل را برای افراد بی اعتناء به امور زنند.
کلمات همقافیه با «خواب بردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر