معنی خواباندن
5 بازدید
[ خوا / خا دَ ] (مص) مخفف خوابانیدن. انامه. (یادداشت بخط مؤلف). در خواب کردن. موجب خواب کسی را فراهم کردن تا بخوابد: جوان را برآن جامهٔ زرنگار بخواباند و آمد بر شهریار.فردوسی. || نقش زمین کردن. از حال ایستاده به حال خوابیده درآوردن. هیئت و شکل خوابنده بچیزی دادن. این مصدر بیشتر برای چارپایان نظیر شتر و امثال آن بکار می رود آن هم وقتی که آنها از حالت ایستاده بحالت خوابیده درمی آیند: اگر عاقل بود داند که مجنون صبر نتواند شتر جایی بخواباند که لیلی را بود منزل. || زدن. نواختن. چون: سیلی بگوش دیگری خواباند. (یادداشت بخط مؤلف). || قرار دادن. چون: خیار را در آب نمک خواباند. پیاز را در سرکه خواباندن. - خواباندن مرغ؛ بر تخم نشاندن و قرار دادن تخم زیر آن تا جوجه بیرون آید. || از جریان بازداشتن. چون: سرمایهٔ خود را خواباند، بمعنی از جریان ثروت بیرون کردن است. (یادداشت مؤلف). || از کار انداختن. چون ماشین را خواباند، ساعت را خواباند. (یادداشت بخط مؤلف). || خراب کردن چون: سیل قناتها را خواباند. (یادداشت بخط مؤلف). || دراز کردن روی زمین یا زیرزمین. چون: باغبان شاخهٔ گل را در زمین خواباند. || آرام کردن. چون: فلانی فتنه را خواباند؛ یعنی فتنه را آرام کرد. || مدتی در محل یا جایی نهادن. چون فلانی گوشت را خواباند؛ یعنی آن را قطعه قطعه کرد و چند شبانروز در محلی نهاد تا تُرد و زودپز شود. (یادداشت بخط مؤلف). || واگذاردن. چون: صیاد شکار را خواباند؛ یعنی صیاد شکار را دنبال کرد تا آن در سوراخی یا بن سنگی نهان شود و سپس او را گذارده و جای او نشان کرده و صید دیگر که میگریخت پرداخت. || مراقبت کردن. چون: فلانی چشم خواباند تا فرصت بدست آورد؛ یعنی مراقب فرصت مناسب شد. فلانی گوش خواباند؛ یعنی منتظر فرصت شد.
کلمات همقافیه با «خواباندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر