معنی خنس
9 بازدید
[ خَ ] (ع مص) سپس ماندن. یقال: خنس عنه خنساً و خنوساً. || سپس کردن و گذشتن از آن. یقال: خنس زیداً. || گرفتن نر انگشت. یقال: خنس الابهام. || غایب کردن دیگری را. یقال: خنس بفلان. منه الحدیث: یخرج عنق من النار فتخنس بالجبارین فی النار؛ ای تدخلهم و تغیبهم فیها. || غایب گردیدن. پنهان شدن. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد).[ خُ ] (ع ص، اِ) جِ «اخنس» و «خنساء». (منتهی الارب) (از تاج العروس) اقرب الموارد). رجوع به «اخنس» و «خنساء» شود.[ خَ نَ ] (ع اِمص) سپس رفتگی بینی از روی با اندک بلندی سر آن. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). || از عیوب اسب که در فوق دو منخرهٔ او فرورفتگی دیده میشود و بر اثر آن اسب نفسش تنگ میشود و نمی تواند بدود. (صبح الاعشی ج ۲ ص ۲۵).[ خُ نُ ] (ع اِ) آهوان. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). || گاوان. || جای آهوان. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد).[ خُ نْ نَ ] (ع اِ) ستاره ها. || ستاره های سیار. || (اِخ) پنج سیاره، یعنی «زحل»، «مشتری»، «مریخ»، «زهره» و «عطارد». (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب): امیرالمؤمنین (ع) گفت: یا رسول اللََّه رفتن خنس را به آفتاب و ماهتاب یاد کردی گفت: یا علی این پنج ستاره است که همچون آفتاب و ماهتاب همی روند نامشان خنس و زحل و مشتری و مریخ و عطارد و زهره و ایشان بر این سپهر اندر همی روند و هر یکی را گردونی است که هم بدان گردونهای آفتاب که صفت کردیم پیش از این. (ترجمهٔ طبری بلعمی).
کلمات همقافیه با «خنس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نس» برای سرودن شعر