معنی خنده

معنی خنده

91 بازدید
[ خَ دَ / دِ ] (اِمص) حالتی که در انسان بواسطهٔ شعف و خوشحالی و بشاشت پیدا میشود و در آن حالت لب ها و دهان بحرکت می آیند و غالباً این حالت با آواز مخصوصی همراه است. ضحک. مضحکه. (ناظم الاطباء). از «خند» +«ه» (پسوند پدیدآورندهٔ اسم از فعل) پهلوی خندک «اسفا ۱: ص ۱۷۳» ختنی. خن. «بیلی، روزگار نو ج ۴ شمارهٔ ۳ ص ۵۲» «ص شانزده مقدمه»، شهمیرزادی خَنَه (ک. ۲ ص ۱۷۷) گیلکی خندا، حالتی که در انسان از نشاط و سرور پیدا شود و در آن حالت لبها و گاه دهان گشاده گردد و غالباً این حالت با آوازی مخصوص همراه است. ضحک. ضد گریه. رک: خندیدن. (حاشیهٔ برهان قاطع معین). مقابل گریه. (آنندراج). انفعال نفس حاکی از شادمانی با بروز آثار آن بر روی، در دیدن عجائب. (یادداشت بخط مؤلف): از مهر او ندارم بی خنده کام و لب.رودکی. ببازی و خنده گرفت و نشست شغ گاو دنبال گرگی بدست.فردوسی. ز آتش برون آمد آزادمرد لبان پر ز خنده به رخ همچو ورد.فردوسی. سراینده باش و فزاینده باش شب و روز با رامش و خنده باش.فردوسی. رویت ز در خنده و سبلت ز در تیز گردن ز در سیلی و پهلو ز در لت.لبیبی. لب بخت پیروز را خنده ای.عنصری. بلکه بخرند کشته را ز کشنده گه بدرشتی و گه بخواهش و خنده. منوچهری. نباید شد از خندهٔ شه دلیر نه خنده ست دندان نمودن ز شیر.اسدی. شد از تابش تیغها تیره شب چو زنگی که بگشاید از خنده لب. اسدی (گرشاسب نامه). که چون بمالم بر خنده خنده افزاید. ؟ (از نسخهٔ اسدی نخجوانی). لب لعل تو تا در خنده آید.خاقانی. بر سرم شمشیر اگر خون گریدی در سرشک خنده جان افشاندمی.خاقانی. گر آنستی که این خر زنده بودی پس از این کار خر را خنده بودی. عطار (اسرارنامه). ذوق خنده دیده ای ای خیره چند ذوق گریه بین که هست آن کان قند خنده ها در گریه پنهان و کتیم گنج در ویرانه ها جو ای حکیم.مولوی. گر که زند خنده بر او مرد و زن او هم از آن خنده شود خنده زن. امیرخسرو دهلوی. - امثال: خندهٔ مردم از شادی باشد و خندهٔ بوزینه از غم. (از مجموعهٔ مختصر امثال هند). - از خنده به پشت افتادن؛ از کثرت خنده اعتدال از دست رفتن و بر زمین افتادن. (یادداشت بخط مؤلف). از خنده به قفا افتادن. - از خنده به قفا افتادن؛ از خنده به پشت افتادن : که از خنده افتد چو گل بر قفا.سعدی. - از خنده روده بر شدن؛ از خنده بیحال شدن. از خنده به قفا افتادن. از کثرت خنده بحال مرگ افتادن. - بخنده افتادن؛ خندیدن. - بخنده درآمدن؛ خندیدن : اگر بخنده درآیی چه جای مرهم ریش که ممکنست که در جسم مرده جان آری. سعدی. چو تلخ عیشی من بشنوی بخنده درآی که گر بخنده درآیی جهان شکر گیرد. سعدی. - بیهوده خنده؛ خندهٔ بیمورد. خندهٔ نابجای. - ترخنده؛ خوشخنده. - پرخنده؛ بسیار خنده : شود جهان لب پرخنده اگر مردم کنند دست یکی در گره گشایی هم.صائب. - خنده زدن؛ خندیدن. خندهٔ استهزاء و مسخره کردن : خردمندان... سری می جنبانیدندی و خنده زدندی که وی گزاف گوی است. (تاریخ بیهقی). - خندهٔ شیرین؛ خندهٔ خوش : چو تو در خندهٔ شیرین دو چاه از ماه بنمایی مرا در گریهٔ تلخم دو دریا بر زمین خیزد. خاقانی. - خندهٔ قباسوختگی؛ در اصطلاح مردم شیراز خندهٔ لب و گریه دل را گویند آن که لبش بظاهر می خندد ولی در باطن دلش گرید و اندوهگین باشد. رجوع به خندهٔ قباسوختگی شود. - در خنده افتادن؛ بخنده درآمدن : قیمت گل برود چون تو به گلزار آیی و آب شیرین چو تو در خنده و گفتار آیی. سعدی. - در خنده شدن؛ خندیدن. خنده کردن. (ناظم الاطباء). - دیرخنده؛ نه بیهوده خنده، نه زودخنده. - زعفران خنده. (آنندراج). - زهرخنده؛ خنده از روی کین. - شکرخنده؛ شیرین خنده : شکرخنده ای را منش تیز کرد.نظامی. - || کنایه از زیباروی و خوش دهان : چون گرانی به پیش شمع آید خیزش اندر میان جمع بکش ور شکر خنده ای است شیرین لب آستینش بگیر و شمع بکش. سعدی (گلستان). شکرخنده ای انگبین می فروخت که دلها ز شیرینیش می بسوخت.سعدی. گر بشکرخنده آستین نفشانی هر مگسی طوطیی شوند شکرخا.سعدی. - لبخنده؛ تبسم : سرمست درآمد از درم دوست لبخنده زنان چو غنچه در پوست.سعدی.

کلمات هم‌قافیه با «خنده»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ده» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید