معنی خندق
8 بازدید
[ خَ دَ ] (معرب، اِ) کَندَه. گوی که گرداگرد شهری یا لشکرگاهی کنند منع سیل یا عدو را. (یادداشت بخط مؤلف). جوی و گوی که بر گرد حصار و قلعه و لشکرگاه کنند تا مانع آمدن دشمن گردد. (ناظم الاطباء). هَندَک. (زمخشری). شه بارو. (فرهنگ نعمةاللََّه): و از گرد وی [ شهر بوشنگ ] خندق است. (حدود العالم). و از گرد وی [ قصبهٔ قاین ] خندق است. (حدود العالم). و آن را حصاری و باره ای و خندقی است محکم. (حدود العالم). شهر آمل را [ بطبرستان ] شهرستانی است با خندق بی باره و از گرد وی ربض است. (حدود العالم). زرنگ، شهری با حصار است و پیرامن او خندق است. (حدود العالم). چون پدید آمد بخندق برق تیغ ذوالفقار گشت روی عمرو عنتر لاله زار ای ناصبی. ناصرخسرو. ز بیم ذوالفقار شیرخوارش بخندق شد زمین همرنگ مرجان. ناصرخسرو. از حشمت تو بی ربض و خندق و سلاح سد سکندر است بخارا بمحکمی.سوزنی. پیرامن لشکرگاهها خندقها ساختند. (فارسنامهٔ ابن البلخی). و هیچ نمانده ست جز این دیوار و خندق. (فارسنامهٔ ابن البلخی). بر دلدل دل چنان زن آواز کز خندق غم برون جهانی.خاقانی. این جهان را ز رأی او حصنی است کآن جهان حد خندقش دانند.خاقانی. این جهان قلزم سخاش گرفت خندق آن جهان کرانهٔ اوست.خاقانی. پیرامون آن خندقی عمیق بود که اندیشه در مجاری آن بپایان نمیرسید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). فرمود تا سیاه را با کنیزک استوار ببندند و از بام جوسق بقعر خندق دراندازند. (گلستان سعدی). اسیر فرنگ شدم و در خندق طرابلس با جهودانم بکار گل بداشتند. (گلستان سعدی). - خندق بلا؛ کنایه از شکم. (یادداشت بخط مؤلف). -روز خندق؛ یوم خندق. غزوهٔ خندق. رجوع به غزوهٔ خندق شود: روز صفین و بخندق بسوی ثغر جحیم عاصی و طاغی را تیغ علی بود مشیر. ناصرخسرو. - غزوهٔ خندق. رجوع به غزوهٔ خندق شود.[ خَ دَ ] (اِخ) دهی است از دهستان چهاراویماق بخش قره آغاج شهرستان مراغه، با ۱۱۰ تن سکنه. آب آن از چشمه و محصول آن غلات و نخود و شغل اهالی زراعت و صنایع دستی جاجیم بافی و راه مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
کلمات همقافیه با «خندق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دق» برای سرودن شعر