معنی خنجک
8 بازدید
[ خِ جَ ] (اِ) درمنه. (ناظم الاطباء).[ خَ جَ ] (اِ) خار خسک. (ناظم الاطباء). خاری باشد که بتازی آن را شیخ خوانند. (نسخه ای از لغت نامهٔ اسدی): نباشد بس عجب از بختم ار عود شود در دست من مانند خنجک. ابوالمؤید بلخی. چرا این مردم دانا و زیرک سار و فرزانه به تیمار و عذاب اندر ابا دولت به پیکار است اگر گل کارد او صدبرگ ابا زیتون ز بخت او بر آن زیتون و آن گلبن بحاصل خنجک و خار است. خسروی. ببستان بعد ازین برعکس بهمن گل سوری برون آید ز خنجک.هندوشاه. || سیاه دانه. || یکنوع غله ای است. (ناظم الاطباء) (التفهیم): و قوت ایشان دانهٔ خنجک است. (قصص الانبیاء).[ خُ جَ ] (اِ) بنه. حبةالخضراء. (ناظم الاطباء). درختی است کژ بر کوه روید. بتازی حبةالخضراش گویند. بوکلک. چتلانغوش. (یادداشت بخط مؤلف). شجر محلب. (بحر الجواهر): یاد نآری پدرت را که مدام گه بتنگش چدی و گه خنجک. (از فرهنگ اسدی نخجوانی).
کلمات همقافیه با «خنجک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جک» برای سرودن شعر