معنی خنجری
5 بازدید
[ خَ جَ ] (ص نسبی، اِ) قسمی از تیرهٔ کاکتس ها که برگ آن شکل خنجر دارد. (یادداشت مؤلف). || نام سازی است. (آنندراج). یک نوع طبل کوچک. (ناظم الاطباء): مریخ شمشیر خود را گذاشته کف به خنجری قوالان کشد. (ملاطغرا بنقل از آنندراج). || منسوب به خنجر. (یادداشت بخط مؤلف). || رنگارنگی ابریشم. (ناظم الاطباء). || چون خنجر. (یادداشت بخط مؤلف). - غضروف خنجری؛ نام استخوانی غضروفی پهن در زیر سینه که سوی زیرین آن مائل به استداره است. (یادداشت بخط مؤلف): اندرین استخوانهای سینه غضروفی پیوسته است پهن آن را خنجری گویند از بهر آنکه با سر خنجر ماند و این غضروف چون سپری است معده را. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی).[ خَ جَ ی ی ] (ص نسبی) بمانند خنجر. بشکل خنجر. - خنجری اللحیه؛ زشت ریش. (منتهی الارب). || خنجرساز.[ خَ جَ ] (اِخ) دهی است از دهستان کوهپایهٔ بخش بردسکن شهرستان کاشمر. با ۲۹۰تن سکنه. آب آن از قنات و محصول آن غلات و انجیر و انار و شغل اهالی زراعت و مالداری و راه مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «خنجری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر