معنی خنج
5 بازدید
[ خَ ] (ص) باطل. ضایع. (ناظم الاطباء). بیهوده. (یادداشت بخط مؤلف): بسی راندی از گفت بی سود و خنج اگر پاسخ سرد یابی مرنج. اسدی (گرشاسب نامه). || (اِ) نصیب. (یادداشت بخط مؤلف): گرت من ستایش نگویم مرنج که بهره ندارم ز گنج تو خنج. ازرقی (از آنندراج). شعر و شطرنج همی دانی و بس زین دو سه بازی وزآن بیتی پنج نه در آن داری از حکمت بهر نه درین داری از فکرت خنج زین وزان چند بود بر که و مه مر ترا کشی و فیریدن و غنج.سوزنی. || سود. نفع. (ناظم الاطباء): مرا هرچه ملک و سپاه است و گنج همه آن تست و ترا زوست خنج.عنصری. گرگی که تو بی نفعی و بی خنج ولیکن خود روز و شب اندر طلب نفعی و خنجی. ناصرخسرو. چکنی علم در میانهٔ گنج کار باید که کار دارد خنج.سنائی. بهر پاس است مار بر سر گنج نز پی آنکه گیرد از وی خنج.سنائی. || راحت. استراحت. (ناظم الاطباء): ای مایهٔ طربم و آرام روز و شبم من خنج تو طلبم و تو رنج من طلبی. عنصری. من طالب خنج تو شب و روز اندر پی کشتنم چرایی.عنصری. || شادی. (ناظم الاطباء): ملک آباد به ز گنج روان شادی تن نداد خنج روان.سنائی. || ناز. عشوه. کرشمه. || آواز. رقص. طرب. عیش. || گم شده. || آوازی که هنگام مجامعت از بینی آدمی برمی آید. (ناظم الاطباء). || نام درختی است. (یادداشت مؤلف): و اندر او [ ناحیت گوزگانان ] درختی است خنج خوانند و چوب وی هرگز خشک نشود و نرم بود چنانکه بر او گره توان افکندن. (حدود العالم). و این ناحیت [ خرخیز ] مشک بسیار افتد و مویهای بسیار و چوب خدنگ و چوب خنج و دستهٔ کارد ختو خیزد. (حدود العالم).[ خُ ] (اِ) بوم. جغد. (ناظم الاطباء).[ خُ ] (اِخ) نام یکی از دهستانهای شش گانهٔ بخش مرکزی شهرستان لار است بحدود و مشخصات زیر: شمال: دهستان بیدشهر و بنارویه و افرز از شهرستان فیروزآباد، جنوب دهستانهای اردو بیرم، خاور دهستان حومهٔ لار، باختر دهستان علامرودشت بخش کنگان. این دهستان در شمال باختری بخش واقع و در شمال آن کوهستان لیتو و در جنوب آن کوه گوگردی قرار گرفته. هوای آن گرم و خشک و آب مشروب آن از رودخانهٔ قره آغاج و قنات و چاه و چشمه است. زراعت این دهستان بیشتر دیم است. محصولات آن عبارتند از: غلات و خرما و برنج و پنبه و تنباکو و کنجد و لبنیات. شغل اهالی زراعت و گله داری و کسب و صنایع دستی معموله قالی و گلیم بافی است. این دهکده از ۴۰ آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده و تعداد نفوس آن در حدود ده هزار نفرند و قراء مهم آن عبارتند از: سه ده؛ بیخومه بیغرد؛ تخته، سلف آباد؛ گرهشت؛ گورده؛ زنگ و مهمله؛ هفتوان. مرکز دهستان قصبهٔ خنج است و طایفهٔ عمله از ایل قشقائی در آن محل سکنی دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷). رجوع به فارسنامهٔ ناصری شود.[ خُ ] (اِخ) قصبهٔ مرکزی دهستان خنج بخش مرکزی شهرستان لار با ۳۳۳۲ تن سکنه. آب آن از چاه و محصول آن غلات و خرما است. شغل اهالی کسب و مکاری و صنعت دستی گیوه بافی است. مرکز دستهٔ ژاندارمری و دبستان بدانجاست. بنای مسجد سنگی و منارهٔ کاشی آن قدیمی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).[ خُ ] (اِخ) دهی است از دهستان جندق بیابانک خور شهرستان نائین. (یادداشت بخط مؤلف).[ خُ ] (اِخ) دهی است از دهستان نیم بلوک بخش قاین شهرستان بیرجند. دارای ۲۰۵ تن سکنه. آب آن از قنات و محصول آن غلات و زعفران و شغل اهالی زراعت و مالداری و راه مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «خنج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نج» برای سرودن شعر