معنی خنبیدن
8 بازدید
[ خَمْ دَ ] (مص) دست برهم زدن به اصول. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). || برجستن. (برهان قاطع). جستن و برجستن و رقصیدن. رقص کردن. || ضرب گرفتن. تنبک زدن. (ناظم الاطباء).[ خَمْ دَ ] (مص) مشهور و نامدار شدن. || کج شدن. خم شدن. مایل گشتن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «خنبیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر