معنی خنبک
7 بازدید
[ خُمْ بَ ] (اِمص) برهم زدگی کف های دست با اصول مطابق ساز. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از انجمن آرای ناصری). || استهزاء. مسخره. (ناظم الاطباء). || (اِ) جامهٔ درشت و خشن که درویشان پوشند. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از انجمن آرای ناصری). || تنبک. دمبک. (از ناظم الاطباء) (از انجمن آرای ناصری) (از آنندراج). || خمرهٔ کوچک. (ناظم الاطباء). خمچه. خنبچه. خم کوچک. (یادداشت بخط مؤلف). || کنار طبل. || نفیر اسب در هنگام نوشیدن آب. (ناظم الاطباء).[ خُمْ بُ ] (اِخ) قریتی است از بدخشان. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «خنبک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بک» برای سرودن شعر