معنی خناق
5 بازدید
[ خِ / خُ ] (ع اِ) حلق و گلو و جای خبه کردن از گلو. (از منتهی الارب). منه: اخذه بخناقه؛ گرفت او را بحلق وی. و کذا: اخذ بخناقه. || بیماری عدم نفوذ نفس بسوی شش و به فارسی خناک و بادزهره و زهرباد نیز گویند. و به اصطلاح طب بیماری که عارض میشود بواسطهٔ بروز غشاء کاذب در حلقوم و نوعاً این مرض از امراض خطیره ای است که بخصوص در اطفال کوچک عارض می گردد و گاه در مدت ۱۲ ساعت طفل را هلاک می کند و از علامات آن کسالت و تب و گرفتگی آواز و سرفه و ایذای در تنفس است و هرگاه طفل پس از عروض لرز و تب و درد سر اظهار عسرت و یا دردی در حلق کند باید دهان آن را باز کرده و حلق و لوزه های وی را مشاهده کنند و اگر ورم و حمرتی در آنها مشاهده گردد فوراً رجوع بطبیب نمایند. (از ناظم الاطباء): گوشت گرگ خناق آورد. (کلیله و دمنه). در خناق آن محنت اضطراب می کرد تا سپری شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). فلک سرمست بود از هویه چون پیل خناق شب کبودش کرد چون نیل. نظامی. چه معلوم و محقق است که اضطراب در ربقهٔ خناق جز هلاکت نیفزاید. (جهانگشای جوینی). از صداع و ماشرا و از خناق وز زکام وز جذام وز فواق.مولوی. خون بجوش آمد ز شعلهٔ اشتیاق تا که پیدا شد در آن مجنون خناق. مولوی. || خَبَکی. خَفَگی. (یادداشت بخط مؤلف): بدسگالت گر برآرد از گریبان سر برون چون کمند تو گریبانش فروگیرد خناق. منوچهری. خصم را چون در کمندش ماند حلق بس خناقش کآنزمان آمد برزم.خاقانی.[ خِ ] (ع اِ) رسن که بدان خبه کنند. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب).[ خَ نْ نا ] (ع ص) جلاد. (منتهی الارب) (از تاج العروس). || ماهی فروش: در تمام بلاد اندلس ماهی فروش را خناق گویند. (از انساب سمعانی).
کلمات همقافیه با «خناق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر