معنی خنازیر
6 بازدید
[ خَ ] (ع اِ) جِ خنزیر. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). || آماس غده ای شکل که در گلو پدیدار گردد. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). دژپه. (از ناظم الاطباء). خوکک. (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی). نام مرضی است از نوع سل که در گردن ظاهر شود، اورام صغار سخت برنگ تن که برگردن و غیر آن پدید آید، اشیاء غددی در بغل و کشالهٔ ران و زیر گلو. (یادداشت بخط مؤلف): آماسی است که از گوشت جدا باشد و از پوست جدا نباشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی): باب ششم: اندر آماسها که آن را بتازی خنازیر گویند این علت را بپارسی خوک گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). رجوع به کشاف اصطلاحات فنون شود.
کلمات همقافیه با «خنازیر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یر» برای سرودن شعر