معنی خم کردن
5 بازدید
[ خَ کَ دَ ] (مص مرکب) دوتا کردن. دولا کردن. منحنی کردن. (یادداشت بخط مؤلف): دل تو از اینکار بی غم کنم همان پشت بدخواه تو خم کنم. فردوسی. پشت این مشت مقلد خم که کردی در نماز در بهشت ار نه امید قلیه و حلواستی. ناصرخسرو. واجب است آنکه پیش میرود و در زیر پشت را خم کند و بالا راست. (گلستان). - بر ابرو خم نکردن؛ اظهار ماندگی و رنج ننمودن.
کلمات همقافیه با «خم کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر