معنی خم دادن
6 بازدید
[ خَ دَ ] (مص مرکب) برگردانیدن. منحنی کردن. دولا کردن. کج کردن. تعویج. تعقیف. حنو. تحنیه. تحنیت. عطف. اماله. (یادداشت بخطمؤلف): فروبرد سر سرو را داد خم به نرگس گل سرخ را داد نم.فردوسی. گر ز خیمه سوی جنگ آمد و خم داد کمان دشمن او را چه به صحرا و چه در حصن حصین. فرخی. چون بصف آید کمان خویش دهد خم از دل شیران کینه کش بچکد خون.فرخی. چه شوی رنجه بخم دادن بالای دراز. فرخی. اندر رکوع خم ندهد پای و پشتشان لیکن به پیش میر بکردار چنبرند. ناصرخسرو. کدامین سرو را داد او بلندی که بازش خم نداد از دردمندی. نظامی. || کنایه از رد کردن و دفع نمودن. (انجمن آرای ناصری): شاهی که چو کردند قران پیلک و دستش البته کمان خم ندهد حکم قران را. انوری.
کلمات همقافیه با «خم دادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر