معنی خمول
7 بازدید
[ خُ ] (ع مص) گمنام و بیقدر گردیدن. || نهان گردیدن صوت و ذکر کسی. منه: خمل ذکره و صوته. || مبتلا گردیدن به درد خمال. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). این فعل بصیغهٔ مجهول استعمال میشود.[ خُ ] (ع اِمص) گمنامی. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب): ما سزا داریم که منزلتی.... و بدین خمول و انحطاط راضی نباشیم. (کلیله و دمنه). آنکه بخمول راضی گردد نزدیک اهل مروت وزنی ندارد. (کلیله و دمنه). نشاید پادشاهان را که هنرمندان را بخمول اسلاف فروگذارند. (کلیله و دمنه). از خزائن اموال و کرایم خمول و طرفی... ممالک خویش به او بازگذاردند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). زآنکه خوشخو آن بود کو در خمول باشد از بدخوی و بدطبعان حَمول.مولوی. || حقارت. مذلت. || تاریکی. ظلمت. (از ناظم الاطباء). - کنج خمول؛ گوشهٔ تنهایی و تاریکی و عزلت. (از ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «خمول»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ول» برای سرودن شعر