معنی خمل
6 بازدید
[ خَ ] (اِ) سورنجان. زعفران دشتی. (از ناظم الاطباء) (از برهان قاطع).[ خَ ] (ع اِ) ریشه. پرز. پرز جامهٔ مخمل و جز آن. یقال: له خمل؛ ای هدب. || شترمرغ نر. || نهالی گرد. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). || یک نوع ماهی است. (منتهی الارب). رجوع به خَمَل شود.[ خَ ] (ع مص) نهادن بُسْر را در سبوی و مانند آن تا نرم و پخته گردد. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب).[ خِ ] (ع اِ) دوست خالص. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب).[ خَ مَ ] (ع اِ) جِ خامل. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). || کوسج لُخم. جَمَل. سگ ماهی . (یادداشت بخط مؤلف).[ خِ مِ ] (اِ) رَزَک. نام گیاهی است به لهجهٔ مردم آستارا و در زبان آلمانی نیز رزک را خمل نیز مینامند. (یادداشت بخط مؤلف).[ خُ ] (ع اِ) دوست خالص. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). خِمل. رجوع به خمل شود.
کلمات همقافیه با «خمل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مل» برای سرودن شعر