معنی خمس
6 بازدید
[ خَ ] (ع عدد، ص، اِ) مؤنث خمسة یعنی پنج. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). یقال: خمس نسوة. توضیح: هرگاه معدود مؤنث باشد خمس بدون تاء تأنیث می آید و هرگاه معدود مذکر باشد خمس با تاء تأنیث می آید: چهارم ذوق و پنجم لمس باشد نصیب لذتت زین خمس باشد. ناصرخسرو. وز خمس پی عشر چیزی که دهند آن این از چه مخمس شد و آن از چه معشر. ناصرخسرو. - صلوات خمس؛ نمازهای پنجگانه. (یادداشت بخط مؤلف). - کلیات خمس؛ مقدمات موصل تصوری است در منطق که آن را ایسام غوجی نیز می گویند و آن عبارت است از: نوع و جنس و فصل و عرض عام و عرض خاص. رجوع به کلیات شود.[ خَ ] (ع عدد، ص، اِ) مؤنث خمسة یعنی پنج. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). یقال: خمس نسوة. توضیح: هرگاه معدود مؤنث باشد خمس بدون تاء تأنیث می آید و هرگاه معدود مذکر باشد خمس با تاء تأنیث می آید: چهارم ذوق و پنجم لمس باشد نصیب لذتت زین خمس باشد. ناصرخسرو. وز خمس پی عشر چیزی که دهند آن این از چه مخمس شد و آن از چه معشر. ناصرخسرو. - صلوات خمس؛ نمازهای پنجگانه. (یادداشت بخط مؤلف). - کلیات خمس؛ مقدمات موصل تصوری است در منطق که آن را ایسام غوجی نیز می گویند و آن عبارت است از: نوع و جنس و فصل و عرض عام و عرض خاص. رجوع به کلیات شود.[ خِ ] (ع اِ) نوعی از آب دادن شتر؛ یعنی سه روز شتران را چرانیدن و روز چهارم آب دادن. || نوعی از برد. || تب نوبه ای که یک روز آید و سه روز نیاید؛ یعنی زمان فترهٔ آن سه روز باشد. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). - تب خمس؛ تب نائبه ای که به هر پنج روز یکبار آید؛ یعنی یک روزی آید و سه روزی نمی آید و روز پنجم بازمی گردد. (یادداشت بخط مؤلف). - حمی الخمس؛ تب خمس. رجوع به تب خمس شود. - فلاة خمس؛ دشتی که آبش چنان دور بوده که جهت ستوران آب یافتن روز چهارم باشد روزی که از آن آب نوشیده اند. (ناظم الاطباء).[ خُ ] (ع اِ) پنج یک. (ناظم الاطباء). یک پنجم. (یادداشت بخط مؤلف). ج، اَخماس. || (اصطلاح فقه) بدان که در هفت چیز به مذهب حضرت صادق (ع) خمس واجب است: اول: غنائم دارالحرب و اگرچه اندک باشد. دوم: معادن و یاقوت و زبرجد و سرمه و قیر و نفط و کبریت همه در معادن داخلند. سوم: گنج. چهارم: آنچه از دریا بیرون آید همچو لآلی. پنجم: ارباح تجارات و صناعت و زراعات. ششم: زمینی که ذمی از مسلمان بخرد. هفتم: مال حلالی که ممتزج شود بحرام. یک نیمه از خمس حق امام است و یک نیمهٔ دیگر را به یتیمان و مساکین و ابناء سبیل دهند که از اولاد ابیطالب و عباس و حارث باشند بشرط ایمان ایشان. (نفایس الفنون قسم اول ص ۱۵۷). رجوع به کتب فقه شود.[ خُ مُ ] (ع اِ) خُمْس. پنج یک. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد): {/Bفَأَنَّ لِلََّهِ خُمُسَهُ.۷-۹۸:۴۱/}(قرآن ۸/۴۱).[ خَ مَ ] (اِ) مربا که از انگور کنند در گیلان. (یادداشت بخط مؤلف).[ خِ مِ ] (اِخ) دهی است از دهستان شاهرود بخش شهرستان هروآباد و دارای ۲۸۹۴ تن سکنه. آب آن از چشمه و محصول آن غلات و سردرختی. شغل اهالی زراعت و گله داری و از صنایع دستی جاجیم بافی و راه مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
کلمات همقافیه با «خمس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مس» برای سرودن شعر