معنی خمان
6 بازدید
[ خَ ] (اِ) کمان تیراندازی و گویند کمان در اصل خمان بوده به اعتبار آنکه هر خانه از آن خمی دارد و بتغییر السنه «خاء» به «کاف» بدل شده است. (از برهان قاطع) (از انجمن آرای ناصری). || (نف، ق) خم شونده. (فرهنگ فارسی معین). در حال خم شدن. || (ص) پیچان. خم دار. || هرچیز خمیده. (ناظم الاطباء). دو چیز خم شده را گویند. - خمان رفتن؛ دولا رفتن: تهطرس؛ خمان و چمان رفتن. تیاح؛ اسبی که از نشاط خمان و چمان رود. تیح؛ خمان و چمان رفتن. (منتهی الارب).[ خُ ] (ع اِ) گیاهی است دارویی دارای دو قسم: صغیر و کبیر. قسم صغیر را آقطی گویند. (ناظم الاطباء). لغت نبطی است و به یونانی آقطی نامند. نباتی است صغیر و کبیر. کبیر آن شبیه به درخت است و شاخهای او مایل بسفیدی شبیه به نی و مستدیر و برگش مثل برگ گردکان و از آن کوچکتر و ثقیل الرائحه و در هر شاخی از سه عدد تا پنج عدد و بر هر شاخی قبه ای و گلش سفید و ثمرش شبیه به حبةالخضراء و بنفش مایل به سیاهی و در شکل مانند خوشهٔ محلل و... خمان صغیر شبیه به گیاه و ساقش مربع و پرگره و برگش شبیه به برگ بادام.... از هر گرهی ثمری ظاهر. (از تحفهٔ حکیم مؤمن). رجوع به اختیارات بدیعی شود. در برهان قاطع آمده: در عربی دوایی است و آن دو نوع می باشد: کوچک و بزرگ. کوچک را به یونانی خاماءاقطی خوانند و آن درخت بل است و بل میوه ای است در هندوستان و بزرگ آن را سنبوقه گویند، مجفف و محلل باشد.[ خَ مْ ما ] (ع ص، اِ) نیزهٔ سست. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد).[ خُ مْ ما ] (ع ص، اِ) فرومایه از مردمان. یقال: هو من خمان الناس؛ ای من رذائلهم. خِمّان. || متاع ردی. خِمّان. || درخت بکارنیامدنی. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد). خِمّان.[خِ مْ ما] (ع ص، اِ) فرومایه از مردمان. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد). یقال: هو من خُمّان. || متاع ردی. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). خُمّان.
کلمات همقافیه با «خمان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر