معنی خلیع
7 بازدید
[ خَ ] (ع ص) آن کودکی که اهل او او را از خانه بیرون رانده اند. ج، خُلَعاء. منه: غلام خلیع . || آنکه عاجز گردانیده باشد اهل خود را بجنایت. (منتهی الارب) (از لسان العرب) (از تاج العروس).[ خَ ] (ع ص، اِ) صیاد. || غول. || گرگ. || تیر قمار که داو آن نیاید. || قمارباز گروبندنده. || جامهٔ کهنه. || کودک کثیرالجنایت و شرور. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). || ابله. (ناظم الاطباء).[ خَ ] (اِخ) حسین بن ضحاک بن یاسر. رجوع به ابن ضحاک درین لغت نامه و رجوع به الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۲۹۵ شود.
کلمات همقافیه با «خلیع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یع» برای سرودن شعر