معنی خلیش
7 بازدید
[ خَ ] (اِ) گل و لای درهم آمیختهٔ چسبنده که پای بدشوار از آن جدا شود. (از انجمن آرای ناصری) (از ناظم الاطباء) (از برهان قاطع). || شور. آشوب. مشغله. (ناظم الاطباء) (از برهان قاطع). || گل چاه که چون پای در وی شود بسختی برآید. (یادداشت بخط مؤلف). حمأة. لوش بن آب. (ربنجنی). گل گندیده. (لغت نامهٔ اسدی). لجن. (ربنجنی).
کلمات همقافیه با «خلیش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یش» برای سرودن شعر