معنی خلیدن

معنی خلیدن

6 بازدید
[ خَ دَ ] (مص) فرورفتن مانند سوزن و خار و جز آن چون سنان. (از برهان قاطع). فروشدن چیزی نوک تیز در چیزی. (یادداشت بخط مؤلف): خاری که بمن درخلد اندر سفر هند به چون بحضر در کف من دستهٔ شب بوی. فرخی. ز گل بوی باشد خلیدن ز خار.اسدی. گل می نهد بمحفل نادانان بر قلب عاقلان بخلد خارش.ناصرخسرو. سوزن اندر خلید در خایه آن چنان کور جلف بی مایه.سنائی. زین خار غم که در دل ریحان و گل خلید نوحه کنان بباغ صبای اندرآمده.خاقانی. خاری که خلید دامنت را خونی که گرفت گردنت را.نظامی. چون کسی را خار در پایش خلد پای خود را بر سر زانو هلد.مولوی. خار غم خون بر دل من می خلید از دیرباز این زمان هم گر برون آمد گل از خاری چه شد. اوحدی. || فروکردن. فروبردن مانند سوزن و خار و جز آن. (از ناظم الاطباء): اگر خلندم در دیده نیست هیچ شگفت. مسعودسعد. هر که اندر شیخ تیغی می خلید پاژگونه او تن خود می درید.مولوی. || سوراخ کردن. (یادداشت بخط مؤلف) (ناظم الاطباء): خار و گل دارند نعت عنف و وصف لطف تو. تا ولی را بوی بخشی و عدو را دل خلی. سوزنی. گردن حساد را گرز گرانش شکست دیدهٔ بدخواه را نوک سنانش خلید. شمس فخری. || خستن. (صحاح الفرس). مجروح کردن و زخم کردن. (ناظم الاطباء). جریحه دار کردن. (یادداشت بخط مؤلف): بوقت صلح دل من خلد بتیر مژه بوقت جنگ دل دشمنان بتیر خدنگ. فرخی. ننگری تو بمن که غمزهٔ تو دل خلد نی روا بود بنگر کز بد او مرا نگهدارد خدمت خسرو رهی بر در.عنصری. هر آن گاهی که داری گل چدن کار روا باشد اگر دستت خلد خار. (ویس و رامین). کمان ابروت بر من کشیده به تیر غمزه جانم را خلیده.(ویس و رامین). چو یعقوب فرزانه اینها شنید دل خال فرخ نشان را خلید. (یوسف و زلیخا). چون نخواهی کت ز دیگر کس جگر خسته شود دیگران را خیره خیره دل چرا باید خلید. ناصرخسرو. نبینی که گر خار کارد کسی نخست از نهالش مرا درخلد.ناصرخسرو. گل می نهد بمحفل نادانان بر قلب عاقلان بخلد خارش.ناصرخسرو. بگلستان زمانه شدم بگل چیدن گلی نداد و بصد خار می خلد جگرم.سنائی. || نفوذ کردن. || گزیدن و نیش زدن مانند کژدم و جز آن. (ناظم الاطباء). || تیر کشیدن زخم. (یادداشت بخط مؤلف): بخلد دل که من از فرقت تو یاد کنم چون جراحت که بدو باز رسد گر دستم. معروفی. علامت [ بواسیر ] آنچه از خون گرم و صفرا بود آن است که با خلیدن و سوزش سخت و درد بسیار بود و آنچه از خون غلیظ بود علامت وی آن است که سوزش و خلیدن کمتر بود. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). آماس لب اگر صفرائی باشد رنگ لب بدان سرخی نباشد لکن به زردی گراید و سوزش و خلیدن بیشتر باشد و بدان... (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و هرگاه که... و جایگاه جراح خلیدن گیرد بباید دانست که جراحت سر خواهد کرد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و سوزش سینه و خلیدن دلیلی خاصه است بر آنکه ماده اندر عضله ها و غشاهاست.

کلمات هم‌قافیه با «خلیدن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید