معنی خلیج
7 بازدید
[ خَ ] (ع اِ) جوی. (ناظم الاطباء): بحری کز او مجره خلیج است فی المثل در باغ دولت تو یکی جویبار باد. ظهیر فاریابی (از شرفنامهٔ منیری). || رودخانه. نهر عظیم. (شرفنامهٔ منیری). || شاخی که از دریا برآمده باشد. (آنندراج): مجره بسان لبالب خلیجی روان گشته از شیر در بحر اخضر. ناصرخسرو. سخن را آب در جو از سطورش خلیج هفت دریا از بحورش. حاج محمدخان قدسی (از آنندراج). || کاسهٔ بزرگ. (ناظم الاطباء) (آنندراج). || رسن. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). || کشتی خرد. (منتهی الارب) (از تاج العروس). ج، خلج، خلجان. || به اصطلاح جغرافیا آن قسمت از دریا که در خاک داخل شود. (ناظم الاطباء). لسان البحر. (یادداشت بخط مؤلف). || دریا. (یادداشت بخط مؤلف): اسب من در شب دوان همچون سفینه در خلیج. منوچهری. باشد خلیج رومی اندک تر از دجی. منوچهری. || تنگه. بغاز. (یادداشت بخط مؤلف): ناحیتهای روم هم چهارده ناحیت است سه ناحیت آن است که از پس خلیج قسطنطنیه است بر مغرب وی و یازده ناحیت بر مشرق خلیج است. (حدود العالم). || (ص) لرزان بدن. (منتهی الارب) (از تاج العروس). || مشکوک نسب. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب).[ خَ ] (اِخ) رجوع به ابوشبلی عقیلی شود.
کلمات همقافیه با «خلیج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یج» برای سرودن شعر