معنی خلیة
7 بازدید
[ خَ لی یَ ] (ع ص) زن بری از عیب. ج، خلیات. || زن فارغ. ج، خلیات. || کنایه از طلاق. یقال: انت خلیة. || ناقه ای که زانویش را گشاده رها کرده باشند. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). || مؤنث خَلیّ. (منتهی الارب).[ خَ لی یَ ] (ع اِ) کشتی بزرگ. || کشتی که بدون راندن ملاحان روان باشد. || کشتی که تابع وی زورق خرد بود. || خانهٔ زنبور که در وی عسل نهد. || خم مانندی از گل یا چوب درون تهی برای عسل نهادن زنبوران. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). ج، خلایا: عرض الخلیة؛ پهنخانه. (یادداشت مؤلف). || اسفل درخت که به خم ماند. || ناقهٔ گذاشته شده برای دوشیدن. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). ماده شتری که بچهٔ خود را رها کرده و به بچهٔ ناقهٔ دیگری مایل باشد. (مرصع).[ خُ لْ لی یَ ] (ع ص نسبی) منسوب به خله که بمعنی علف شیرین است. (منتهی الارب). یقال: ابل خُلّیّة؛ شترانی که در علفهای شیرین می چرند. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «خلیة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یة» برای سرودن شعر