معنی خلی
11 بازدید
[ خَ لْ یْ ] (ع مص) درو و برکندن گیاه تر. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). منه: خلی الخلی خلیاً. || بریدن و برکندن علف برای مواشی. منه: خلی المشایة. || لگام در دهن اسب انداختن. منه: خلی الفرس. || بیرون کردن لگام از دهن اسب. منه: خلی اللجام. || هیمه زیر دیگ نهادن. منه: خلی القدر. || گوشت در دیگ انداختن. منه: خلی القدر. || جو در توبره گرد آوردن. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). منه: خلی اشعیر فی المخلاة.[ خَ لا ] (ع اِ) گیاه تر. ج، اخلاء. || هر ترهٔ برکنده. ج، اخلاء.[ خَ لی ی ] (ع ص) بری از عیب. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب).[ خَ لی ی ] (ع ص، اِ) مرد خالی از غم و فارغ و بری. || مرد بی زن. ج، خلیون، اخلیاء. || خانهٔ زنبور که در وی عسل نهد. خم مانندی از گل و یا از چوب که درونش تهی گردانند تا زنبوران در آن عسل نهند. کندو. || اسفل درخت که به خم ماند. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب).[ خُ لی ی ] (ع ص) شتری که در علفهای شیرین بچرد. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب).[ خُ ] (حامص) دیوانگی. سفاهت. ساده لوحی. چلچلی. (یادداشت بخط مؤلف).[ خُ ] (اِ) برقوق. رجوع به برقوق درین لغت نامه و جنگل شناسی ساعی ج ۲ ص ۲۴۱ شود.
کلمات همقافیه با «خلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر