معنی خلوف
7 بازدید
[ خُ ] (ع مص) بوی گرفتن دهان روزه دار. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). منه: خلف خلوفاً و خلوفةً و خلفةً. رجوع به خلفة شود. || متغیر شدن مزه و بوی شیر. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). || تباه شدن کسی. || برآمدن بر کوه. || گرفتن کسی را از پس وی. || خدا جای گم شدهٔ کسی شدن. (منتهی الارب) (از تاج العروس). || ستون استوار کردن در مؤخر خانه. (منتهی الارب). || پس پدر و یا بجای پدر شدن. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). || اختلاف کردن. || غوره نوآوردن تاک. || خلیفهٔ کسی در اهل او گردیدن. || خوی پدر نگرفتن پسر. (منتهی الارب). در تمام معانی رجوع به خلفة شود. || اصلاح جامه کردن. || گول و احمق گردیدن. (منتهی الارب) (از لسان العرب) (از تاج العروس). منه: خلف فلان خلافةً و خلوفاً. رجوع به «خلافة» شود.[ خُ ] (ع اِ) پس ماندگان. (منتهی الارب). جِ خلف. || حی خلوف؛ جماعتی که از قبیله ای حاضر باشد. از اضداد است. || جماعتی را گویند که از قبیله ای رفته باشند. (منتهی الارب). || رفتگان؛ قبیله ای که از ایشان هیچکس نماند. (منتهی الارب).[ خُ ] (ع اِمص) بدبویی دهان روزه دار و گرسنه : دهنهای خوشبوی از تاب شعلهٔ گرسنگی دود خلوف به آسمان رسانید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی).
کلمات همقافیه با «خلوف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وف» برای سرودن شعر