معنی خلوص
6 بازدید
[ خُ ] (ع اِ) دردی و ثفل که در تک خلاصهٔ روغن نشیند. (منتهی الارب) (از لسان العرب). || (اِمص) بی آمیغی. صافی. پاکی. (یادداشت به خط مؤلف). - خلوص ارادت؛ پاکی ارادت. بی آمیغی ارادت. - خلوص اعتقاد؛ پاکی اعتقاد: حال هر دو... در خلوص اعتقاد به اشباعی تمام آنها کردم. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). - خلوص عقیدت؛ پاکی عقیدت. بی آمیغ عقیدت. - خلوص نیت؛ پاکی نیت. صافی نیت. || دوستی. یکدلی. پاکدلی. یکی رنگی. (یادداشت بخط مؤلف).[ خُ ] (ع مص) ساده و بی آمیغ گردیدن. || رسیدن و پیوستن به کسی. منه: خلص الیه خلوصاً. || رهایی یافتن. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). رجوع به خلاص شود. || ویژه شدن. (میرسیدشریف جرجانی).[ خُ ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهٔ بخش بستک شهرستان لار. دارای ۳۹۴ تن سکنه. آب آن از چاه و باران و محصول آن غلات و خرما. شغل اهالی زراعت و از صنایع دستی عبابافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).
کلمات همقافیه با «خلوص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وص» برای سرودن شعر