معنی خلود
7 بازدید
[ خُ ] (ع اِمص) بقاء. همیشگی. (منتهی الارب). دوام. (یادداشت بخط مؤلف): {/B اُدْخُلُوهََا بِسَلاََمٍ ذََلِکَ یَوْمُ اَلْخُلُودِ.۱-۵۵۰:۳۴/} (قرآن ۵۰/۳۴): این جهان گذرنده دار خلود نیست. (تاریخ بیهقی). خلود درنگ چیزی است اندر جایی همیشه. (جامع الحکمتین ناصرخسرو). گوید همی قضا که من اندر جهان ملک حکم بقای شاه خلود بقا کنم.مسعودسعد. این ظفرت بر خلود ملک ضمان است. مسعودسعد. خواهرانت یافته ملک خلود تو گرفته ملکت کور و کبود.مولوی. ای که در نعمت و نازی به جهان غره مباش که محالست درین مرحله امکان خلود. سعدی.[ خُ ] (ع مص) همیشه ماندن. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). جاودان شدن. جاویدان ماندن. (یادداشت بخط مؤلف). خلد. || مقیم گردیدن در جای. خلد. || موی هنوز سپید نشده کلانسال گردیدن. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). خلد. || جاودانه کردن. (یادداشت به خط مؤلف). رجوع به «خلد» شود.
کلمات همقافیه با «خلود»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ود» برای سرودن شعر