معنی خله
7 بازدید
[ خَ لَ / لِ ] (اِ) چوب درازی که بدان کشتی میرانند. خُلَه (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج). پارو: بملاح وآنکس که کردی خله.فردوسی. کشتی اهل فضل شود غرق بحر یأس گرنه ز اهتمام تو باشد ورا خله. شمس فخری. || چیزی که خلنده و فرورونده در جایی باشد مانند سوزن و جوال دوز و درفش و امثال آن. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج). سُک : آدمیان را سخنی بس بود گاو بود کش خله در پس بود. امیرخسرو دهلوی (از انجمن آرای ناصری). || (ص) خالی که در برابر پر است. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج). || رها: خیز و دنیا بجملگی خله کن.سنائی. || (اِ) بادی را گویند که خلنده در شکم باشد. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). || هر دردی که از مفاصل و اعضاء و احشاء ناگاه برخیزد و احساس تیرک زدن شود. (ناظم الاطباء) (از برهان قاطع): رویها تابان ز خشم، اندامها پیچان ز بغض گوئیا دارند باد لقوه و درد خله. مسعود سعد. || هرزه گویی و هذیان را هم گفته اند. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء): هر مدح و آفرین که نه اندر ثنای توست نزدیک عقل باشد افسانه و خله. شمس فخری (از آنندراج). || چیزی را گویند که بتدریج و آهستگی و کم کم برطرف شود. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). || قیل و قال : برآید یکی باد با زلزله ز گیتی برآرد خروش و خله.فردوسی. || هر قول و فعلی که دل از آن آزرده شود. (ناظم الاطباء): آنکه ترا زاد مرد و آنکه ز تو زاد رفت نیست ازین جز خیال نیست از آن جز خله. سنائی.[ خُ لَ / لِ ] (اِ) چوب درازی که بدان کشتی میرانند. (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء). خَلَه || سکان کشتی. (ناظم الاطباء). خَلَه.[ خُ لْ لَ / لِ ] (اِ) خلم. مخاط بینی. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء): چو آید زو برون حمدان بدان ماند سر سرخش که از بینی سقلابی برون آید همی خله. عسجدی (از انجمن آرای ناصری). - خلهٔ چشم؛ رطوبت غلیظی که در کنجهای چشم جمع شود. (ناظم الاطباء). - || رطوبت غلیظی که بسبب آن مژگانها بهم می چسبند. (ناظم الاطباء). || چیزی را گویند که شده باشد. (فرهنگ اسدی نخجوانی).
کلمات همقافیه با «خله»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «له» برای سرودن شعر