معنی خلنده
7 بازدید
[ خَ لَ دَ / دِ ] (نف) در اندرون شونده. مجروح کننده. (از برهان قاطع) (از صحاح الفرس). سوراخ کننده : بود بر دل ز مژگان خلنده گهی تیر و گهی ناوک زننده.لبیبی. حلق بداندیش را برنده چو تیغی دیدهٔ بدخواه را خلنده چو خاری.فرخی. همه درخت و میان درخت خار گشن نه خار بلکه سنان خلنده و خنجر.فرخی. خلنده تر ز جاهل بر نروید.ناصرخسرو. هرچند خلنده ست چو همسایهٔ خرماست بر شاخ چو خرمات همی آب خورد خار. ناصرخسرو. || تیرکشنده. زخمی که تیر می کشد. (از یادداشت بخط مؤلف): آماسی که سخت گرم و خلنده باشد همچون خار بخلد آن را شوکه گویند. (از ذخیرهٔ خوارزمشاهی). علامتهای آن [ علامتهای تفرق الاتصال ] درد خلنده باشد و گاهگاه چنان پندارد که آن موضع... (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). علامت این آماس دردی بود لازم و خلنده و تب سوزان. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || نافذ. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «خلنده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر