معنی خلم
7 بازدید
[ خِ ] (اِ) خشم. غضب. (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء): کفر جهل است و قضای کفر علم هر دو یک کی باشد آخر خلم و حلم. مولوی. ایمنان را من بترسانم بخلم خائفان را ترس بردارم ز حلم.مولوی. خلم بهتر از چنین حلم ای خدا که کند از نور ایمانم جدا.مولوی. تا کی آرم رحم خلم آلود را ره نمایم علم حلم اندود را.مولوی. || آب بینی. خُلم. (ناظم الاطباء). رجوع به خُلم شود. || گل تیرهٔ چسبنده. (ناظم الاطباء) (برهان): چراغ علم و دانش پیش خود دار وگرنه در چه افتی سرنگون وار فغان زین صوفی در خلم مانده ولی در خلم خود بی علم مانده. عطار (از آنندراج).[ خُ / خِ ] (اِ) مخاط و رطوبت غلیظ که از بینی آدمی و دیگر حیوانات برآید. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء): دو جوی روان در دهانش ز خلم. شهید بلخی. زآن خلم و زآن بفج چکان بر بر و بر روی. شهید. همان کز سگ زاهدی دیدمی همی بینم از خیل و خلم و خدو.عسجدی. عدو را خیال سر تیغ تو ز بینی کند مغز بیرون چو خلم. شمس فخری.[ خِ ] (ع اِ) دوست و یار. || خوابگاه آهو و خانهٔ آن و جای پنهان شدن وی. || استخوان. || پیه و روده های گوسفند. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). ج، اَخلام، خُلَماء.[ خُ لُ ] (اِخ) قصبه ای از توابع بلخ در سرحد بدخشان که به ده فرعون اشتهار دارد. (ناظم الاطباء). یاقوت گوید: شهری است در نواحی بلخ، در بیست فرسخی این شهر، شهر کوچکی با دهها و بساتین یافت میشود و همیشه در آنجا باد می وزد. (از معجم البلدان). به طخارستان است به دو منزلی سمنگان. (از یادداشت مؤلف): در خراسان میان بلخ و طخارستان است و اندر صحرا نهاده بر دامن کوه و او را رودی است و خراجشان بر آب است و جایی بسیار کشت و برز است. (حدود العالم).
کلمات همقافیه با «خلم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لم» برای سرودن شعر