معنی خلط
7 بازدید
[ خَ ] (ع مص) آمیختن. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد).[ خَ ] (ع اِمص) آمیزش. (یادداشت بخط مؤلف) (ناظم الاطباء). - خلط شدن؛ آمیختن. (ناظم الاطباء). - خلط کردن؛ مخلوط کردن. درهم کردن. سرشتن. (ناظم الاطباء). - خلط مبحث؛ مقصدی را بمقصد دیگر آمیختن بقصد مشاغبه و مغالطه یا بی قصدی. (یادداشت بخط مؤلف). - خلط مبحث کردن؛ مقصدی را بمقصدی دیگر آمیختن بقصد مشاغبه یا بی قصدی. (یادداشت بخط مؤلف). || (ص) متعجب. آشفته. حیران. (ناظم الاطباء). - خلط شدن؛ متعجب شدن. حیران گشتن. (ناظم الاطباء). - خلط کردن؛ شوریدن. آشفتن. (ناظم الاطباء).[ خَ ] (ع ص) متملق و آمیزنده بمردم. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). رجوع به خَلِط و خُلُط در این لغت نامه شود. || کسی که زنان و متاع خود را میان مردم اندازد. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). خَلِط. خُلُط.[ خَ لِ ] (ع ص) متملق و آمیزنده بمردم. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). خَلط. || کسی که زنان و متاع خود را میان مردم اندازد. خَلط. خُلُط. || گول. (منتهی الارب). منه: رجل خلط.[ خُ لُ ] (ع ص) متملق آمیزنده بمردم. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب). خَلط. خَلِط. || کسی که زنان و متاع خود را در میان مردم اندازد. (منتهی الارب). خَلط. خُلُط. || جِ خَلیط. (منتهی الارب) (از تاج العروس).[ خِ لِ ] (ع اِ) تیر و کمان که چوب آنها در اصل کژ بوده باشد. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). خَلط.[ خَ ] (ع ص) گول. (از منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). || آمیزنده با دیگری. (منتهی الارب) (از تاج العروس). || (اِ) خرمای هر جنس بهم آمیخته. (منتهی الارب) (از تاج العروس). || تیر و کمان که چوب آنها در اصل کژ بوده باشد. (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). خِلِط.[ خِ ] (ع اِ) هر چهار مزاج از مردم. هر یک از چهار گش. (ناظم الاطباء). یکی از چهار مایع که در تن حیوان است: بلغم، خون، صفراء، سوداء. ج، اخلاط. (یادداشت بخط مؤلف): رطوبتی است اندر تن مردم روان و جایگاه طبیعی مر آن را رگهاست و اندامها که میان تهی باشد چون معده و جگر و سپرز و زهره و این خلط از غذا خیزد و بعضی خلطها نیکند و بعضی بد. آنچه نیک باشد، آنست که اندر تن مردم اندرفزاید و به بدل آن تریها که خرج میشود، بایستد و آنکه بد باشد، آنست که به این کار نشاید و آن، آن خلط باشد که تن از او پاک باید کرد بداروها. و خلطها چهارگونه است: خون است و بلغم و صفراء و سوداء. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی): میخواره را گاه گاه قی افتد و گاه اسهال نگذارد که خلط بد در معده گرد آید. (نوروزنامه). تبها و بیماری که از خلطهای لزج و فاسد تولد کند. (نوروزنامه). صورتت چون خلط و خونی بیش نیست مرد صورت مرد دوراندیش نیست.عطار.
کلمات همقافیه با «خلط»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لط» برای سرودن شعر