معنی خلانیدن
6 بازدید
[ خَ دَ ] (مص) درج کردن. نشاندن. داخل کردن. در میان نهادن. بزور داخل کردن. (ناظم الاطباء). فروبردن چیزی نوک تیز در چیزی دیگر، چنانکه خاری به تن. (یادداشت بخط مؤلف): خالدبن ولید برسم مبارزان عرب دو تیر بر دستار خویش خلانیده، نزد ابوبکر رفت. (روضةالصفا ج ۲). هزم؛ انگشت خلانیدن در چیزی، چنانکه مغاکچه پیدا آید. (منتهی الارب). انهزام؛ با مغاک شدن چیزی بخلانیدن انگشت در وی. (منتهی الارب). || محکم کردن. || نصب نمودن. || رهانیدن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «خلانیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر